یه سوال برای ما پیش آمده :

امشب بلندترین شب سال است یا شب یلدا ؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 2:44 توسط اردیبهشتی |

 

 

یه مرضی جدیدا پیدا کردم به نام مرض " تهیۀ کپی "

از اونجایی که هر جایی میرم و هر کاری میکنم یه کپی میخوان ، شونصد تا کپی از شناسنامه و کارت ملی گذاشتم توی کیفم ! تازه چند تا عکسم گذاشتم تنگش !! 

قضیه به اینجا هم کشیده !

هر چیزی می نویسم ازش یه کپی میگیرم !

یادتونه یه زمانی میگفتم هر چی نوشتم پرید ، دیگه حسش نیست بنویسم ؟ الان دچار این مرض شدم که حتی از کامنتایی که میخوام براتون بذارم هم کپی میگیرم که اگه ثبت نشد ، زحمت دوباره نوشتن رو به خودم ندم !

دیروز به این دلیل یَک سوتی هایی دادم که نگو !

توی کامنتدونی ه دو جای متفاوت ، دو تا پست اخیرم رو کپی و ثبت کردم !

فک کن !!! 

مدل جدید آپم ، سر بزن میباشد ! جواب هم میده ها !!! طرف حتما سر میزنه ، میخواید امتحان کنید !

حتی کپی ، پیست هم نیاز به حواس جمع داره !! عجب روزگار سختی ه جدا !!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 9:4 توسط اردیبهشتی |


واااااااااااااااااااااای

خدا هیچ خونه ای رو بی مرد نذاره !!! البته مرد ِ واقعی ، نه کسی که فقط قیافه ش شبیه مرده !!

آقا کی گفته اصلا زن و مرد یکی ان ؟ هیچم یکی نیستن ! زن زنه ، مرد ، مرد . 

یه دیشب بابای ما نیومد خونه ! یه دیشب !!

تلفن ما دو روزه قطعه . اگر دیشب بابام خونه بود خودش میرفت سیم کشی ها رو چک میکرد ، کلی آچار و پیچ گوشتی دست میگرفت و همینشم آدم و امیدوار میکرد که الانه که درست بشه !!! اگرم نشد خودش میرفت مخابرات و ول کن نبود .

حالا این داداشه ما ! 2 متر قد داره ، کلی م ادعا ! هیچی به هیچی !!!!

دیروز من هی خودم رو با آهنگ و ورزش و رقص و کتاب و شبکه" من و تو "سرگرم کردم و خوش گذروندم !! امروز صبح هم یه دقه تلفن وصل شد ، آخه دیشب زنگ زده بودیم و خرابی تلفنمون رو اطلاع داده بودیم ، گفتیم شاید واسه اونه که وصل شد !!  اومدم یه پست با انرژی نوشتم و نتونستم ثبتش کنم چون دوباره تلفن قطع شد ( با تلفن میام آخه ) گفتم کنترل خودم رو حفظ کنم !! رفتم کتابخونه م رو ریختم بیرون و تمیز کردم و دوباره آهنگ گذاشتم ! بعدش خواستم بشینم پای تی وی اونور که دیدم قطعه ! برف اومده بود و جلوی دیش رو گرفته بود ، داداش ما هم رفته بود با رفقاش واسه خودش میگشت ، از خودش ندید بیاد خونه !!!

حسابی اعصابم خورد بود امروز .

تازه الان اومده ، انقدر غر زدم که رفته سیم کشی رو چک کرده و اومده دستش رو مثل فاتحا گرفته بالا ، میگه درست شد ، از سیم کشی بود !!! گفتم خسته نباشی ! از دیروز تا حالا چک نکرده بودی ؟؟ ( آخه بابام همیشه اول اینکارو میکنه ! ) میگه نه ، تو عقلت نرسید به من بگی برو سیم کشی رو چک کن ، واقعا عقلت نرسید ؟؟!!!!!!!

وای خدا به داد زنِ این برسه !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 17:11 توسط اردیبهشتی |


برنامه امروزم به هم خورد  .

دیشب از یکی از دوستام پرسیدم امروز کلاس استاد تشکیل میشه ؟ گفت فکر نکنم . بچه ها گفتن کسی نیاد ، استاد هم گفته اگر تعدادتون کم باشه ، میرم .


نمیدونم چه سری ه ، که وقتی یه درس رو داریم ، هی می خوایم پیچونیمش ، حتی اگه بهش علاقه داشته باشیم ، حتی اگر نشستن سر اون کلاس افتخار باشه و بدونیم سال بعدش پشیمون میشیم . حال میده انگار . یادم نمیاد که با پیچوندنی مخالفت کردن باشم ، تحت هر شرایطی و با هر میزان علاقه ای . این استادم حضور غیاب نمیکنه ، اما همه سر کلاسش حاضر میشدن ، ولی باز هم دم عیدها چونه می زدیم واسه نیومدن .

اصلا این پیچوندن های دم عیدی حس و حال داره . امروز خواهر منم نرفته مدرسه . دبیر ریاضی شون گفته هفته آخر از همه کلاسا امتحان میگیره ، اگر نمیاید همه با هم نیاید . خواهرم ترسیده بود میگفت امتحان داریم . گفتم امتحان چیه باو . معلمه یه فشاری گذاشته روی شما ، که به خاطر اونم شده صد در صد نرید و خودش بره به کاراش برسه طفلی .

شنبه پیش قرار نبود ما کلاس دیروز رو بپیچونیم . قبل از کلاس داشتیم در مورد کلاس سه شنبه مون صحبت میکردیم که این هفته بریم یا نه . یکی از هم کلاسی هام مدیر مدرسه است .گفت اون هفته استاد ( استاد روزای 3شنبه مون ) گفت اگر نمیاید همه با هم نیاید . این حرف ینی اینکه نیاید !!  گفت ما هم توی مدرسه وقتی بچه ها میگن نیایم ، ما میگیم نه ، اونا هی اصرار میکنن و وقتی ما راضی باشیم میگیم همه با هم نیاید . چون نمیتونیم مستقیما بگیم نیاید . یکی از همکلاسی هام هم دبیر مدرسه است گفت آره ، ما هم همینو میگیم !!!

بعد که استاد اومد ، آخرای کلاس خودش بدون هیچ حرف و حدیثی گفت خب بچه ها ، هفتۀ دیگه میاید یا نه ! ما هم بیخود و بی جهت کولی بازی در آوردیم گفتیم نه استاد نمیایم . گفتیم میخوایم بریم شهرستانمون . استاد گفت کیا شهرستانی ان ؟ گفتیم همه ! گفت شهر ری حتما !!!! گفتیم اصالت همه مون شهرستانی ه دیگه ، عید میریم به سمت اصالتمون . باز استاد نه آورد و ما هی اصرار کردیم ... حالا همه واقف بودیم به این مساله که استاد بیشتر از همه راضی ه !! ولی باز رسم و رسومات رو به جا می آوردیم و به این ترتیب احترام میذاشتیم به استاد !!!!!

استاد گفت اگر نمیاید همه با هم نیاید !!!!!!! بعد اون خانومی که دبیر بود و قبل از کلاس 3 نفری با هم صحبت میکردیم و می گفت ما هم مدرسه رو می پیچونیم و منم خونه تکونی دارم و ... گفت من میام !!!!!  منم عین بچه ننر ها رفتم به استاد گفتم استاد دو نفر میخوان بیان ، لطفا بهشون بگید نیان !!  استاد هم آخر آی کیو ، خودش فهمید منظورم کیه !!! گفت هر چی خانوم فلانی بگه ، بگه بیایم ، می یایم . بگه نه هم نمیایم . دوباره من پررو بازیم گل کرد گفتم خانوم فلانی خونه تکونی دارن، میخوان خونه تکونی کنن ، نمیان !  خانومه هم گفت استاد اگر اجازه بدید هفتۀ دیگه خونه تکونی کنیم ، نیایم .

اونوقت من نمیدونم این همه حرص و جوش واسه چیه ؟ همه راضی ، حالا واسه چی اظهار کنیم ناراضی هستیم ؟

واقعا عجیبیم ما . ینی یکی خارج از خودمون بیاد ما رو نیگا کنه ، میگه اینا سالمن ؟ این همه خودشون رو عذاب میدن سر چیزی که همشون سرش توافق دارن ؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 10:20 توسط اردیبهشتی |



کارم تموم شد !

امروز . حقوقم رو همین امروز دادن . 500 تومن قرار بود بدن که 25 تومن مالیات ازش کسر شد و ما هم قبلا 80 تومن گرفته بودیم و شد 395 !! حالا من باید یه 5 تومنی هم بذارم روش ، تا بشه 400 تومن ، و کلا بدم واسه شهریه . احساس خوبیه که شهریه رو خودم میدم و از بابام کمک نمیگیرم . ولی خب برای باقیه چیزا باید از بابام کمک بگیرم .


می خواستم دیگه پرسشگری نکنم ، خسته ام . اما چند روز پیش از یه شرکت دیگه زنگ زدن و گفتن چند روز قبل از عید کار دارن . اگر قیمت چشم گیری داشته باشه میرم ، اما حتی اگر در حد معمول هم باشه فقط میمونم خونه و به درسام میرسم و استراحت میکنم . خیلی خسته ام .

امسال عید حتی دلم مسافرت هم نمیخواد . دلم میخواد فقط توی خونه باشم . بدون هیچ دغدغه ای . کلی م تحقیق دارم که باید بهشون برسم .

البته بعد از عید عروسی پسر دایی مه و باید بریم شهرستان .

الان احساس راحتی میکنم . 

این چند روز تعطیلی ه قبل از عید رو بیشتر از 13 روز عید دوست دارم ( دیوونه ام دیگه ، البته قضیه اون پنجشنبه و جمعه و فرداهاست !!! )


فردا میخوام برم الزهرا ، سر کلاس بهترین استادم بشینم . 2 تا از همکلاسی های الانم هم این درس رو برداشتن ، آخه لیسانسشون چیزه دیگه ای بوده و بهشون درس پیش نیاز خورده و علاوه بر تعریف و تمجیدهای من ، مدیر گروه هم از کلاس این استادم تعریف کرده و اونها جامعه شناسی ادبیات برداشتن . و چون ساعت و مسیر الزهرا بهشون میخوره ، میان الزهرا . مطمئنم فردا روز خوبی خواهد بود .


خدایا شکرت ، رشته ای میخونم که عاشقشم .

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 18:14 توسط اردیبهشتی |


چند وقت پیش تکلیف کلاسی ای داشتیم ! خلاصۀ یک کتاب اونم توی جلسۀ دوم !

بعضیها انجام داده بودند ، بعضی ها نه ! بعضی ها هم نصفه و نیمه !

یکی از آقایون کلاس تحقیق شیک و کاملی رو دستش گرفته بود و میخوند !

ما هم فضول داشتیم نگاه میکردیم چی داره میخونه !

نگاه ما رو دید گفت با خانومم هم رشته ایم کتاب رو اون واسم خلاصه کرده ، گفتم الان یه کم بخونم ، استاد اومد حداقل بدونم چی به چیه !

...

چرا من یه زمانی میگفتم یه شوهر هم نداریم واسمون معنی لغات رو در بیاره ؟!!!! واقعا چرا ؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 7:11 توسط اردیبهشتی |


امروز با خواهرم رفته بودم خرید .

چیزی که برام خیلی جالب بود ، رفتار فروشنده های جوون و بی ادب اکثر فروشگاه ها بود !

به نظرم خیلی از فروشگاه ها دم عید برای افزایش پرسنل خودشون ، خیلی از اینا برای مثلا یک ماه آوردن ، کسایی که اصلا نمیدونن چطور باید برخورد کنن !

توی یکی از مانتو سراهای هفت تیر ، حدود 10 تا پسر جوون ( همه زیر 25 سال ) کار میکردن و همش در حال مسخره بازی و چرت و پرت گفتن بودن و اصلا نمیدونستن برخورد صحیح با مشتری چیه ؟

یکی شون داد میزد خانومای " قواره دار " از این سمت دیدن فرمایند ! یکی دیگه شون هم زده بود زیر خنده ! اینم شارژ شده بود ، میگفت خانومای" فانتزی " از این سمت دیدن فرمایند !!!! ( منظورش مانتوهای سایز بزرگ و فانتزی بود !!! )

بچه ها گفته بودن  TT حراجه ، منم دیدم قیمتهاش مناسبه ! بعد از 10 دقیقه انتظار و موندن پشت در بسته ، در رو باز کردن و رفتیم داخل . یکی از خانوما اشتباهی دو تا شال برده بود ، به قیمت یکی ! طفلی خانومه وقتی فهمیده بود ، برش گردونده بود ! فروشنده که پسری جوون بود گفت حواستون رو جمع کنید دیگه ، از روی چشم و هم چشمی هر چی یکی دیگه میخواد برداره رو شما هم بر میدارید همین میشه دیگه !!!!!!

فکر کن !

یکی از خانوما گفت رنگ صورتی رو بدید به من ، پسره با لحن بدی برگشته میگه صورتی نیست، عنابی ه !!!!

من به یکی از این پسرا گفتم ببخشید آقا ! برگشته با لحن کش داری ، که انگار بخواد ادای منو در بیاره میگه بعلـــــــه ؟

حالا بچه ها صدای منو شنیدن ، میدونن نه ناز داره ، نه کرشمه داره ، نه قشنگی داره ! هیچی نداره . بی بی ویس هم نیستیم . من نمیدونم این چرا این کارو کرد !

به یکی دیگه شون گفتم شال کرم رو بیاره ، اشتباهی یکی دیگه داد ، گفتم کرم ! برگشته میگه خب دارم میارم دیگه ، دیگه چرا میگی کَری !!! بعدم هی غر زد ، من نمی شنیدم داره چی میگه ! هی آهسته حرف میزد ، با تعجب و ناراحتی به خواهرم نگاه کردم ، بازم یه چیزی گفت که من نشنیدم ! اومدیم بیرون ، خواهرم گفت گفته " حرف میزنه ، جوابم میدم ناراحت میشه " !!!!

کلا انگار این یه قانونه توی کشور ما ! وقتی به کسی نیاز داری ، فکر میکنه هر طور که دلش میخواد میتونه رفتار کنه و تو رو بچرخونه !

وقتی دو قطره بارون میاد و مسافرا صف می بندن ، راننده ها ادا در میارن و کلی کلاس میذارن ! وقتی دم عیده و میخوای خرید کنی ، فروشنده ها فکر میکنن برده شونی ! حالا همین آدما در شرایط عادی خودکشی میکنن برای جذب مشتری !

+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 19:51 توسط اردیبهشتی |


توی فکر بودم که شنیدم خانومی گفت " کشور اسلامیه مثلا " دور و ورم رو نگاه کردم ببینم چه اتفاقی افتاده که این اسلامی بودن در ظاهر نقض شده ، دیدم مقنعۀ دختری که دقیقا جلوی من ایستاده از سرش افتاده و موهای های لایتش بین رنگ های مشکی و سرمه ای جلوه گری میکنه ! موهای قشنگی داشت ، یه کم به موهاش نگاه کردم ، خانوم کناریم گفت بهش بگو مقنعه ش افتاده ، شاید نمیدونه ! چیزی نگفتم !!! پیش خودم گفتم جلوی شیشه ایستاده ، باد میخوره به موهاش متوجه نمیشه چیزی روی سرش نیست و خنک شده ؟ لابد میدونه دیگه !! هم سن و سال هم بودیم ، گفتم یه وقت بهش بگم و بگه به تو چه ! اگر یه ظاهر ساده تر داشت این کارو میکردم ولی آرایش غلیظش هم مانع ازین شد که بهش بگم !

خانومی که کنارم بود بهش گفت خانومی مقنعه ت افتاده ها ! دختره یهو متعجب و شرمنده شد و گفت خیلی ممنون خانوم . خیلی لطف کردین . مقنعه اش رو کشید جلو ( خیلی کشید جلو ، با مدل مویی که داشت در حالت عادی انتظار میرفت که نصف موهاش بیرون باشه ، اما تقریبا کل موهاشو پوشوند ! ) گفت خواهرم مقنعه م رو سر کرده بود و یه مقدار از دوختش رو باز کرده ، گشاد شده !

منم به این فکر کردم چرا از روی ظاهرش تصور کردم واسش مهم نیست چه میزان از موهاش بیرون باشه ؟؟

...

دختر رو به روییم هراز گاهی بهم نگاه میکرد ، انگار یه لبخند هم روی لبش بود !!!!! چشمم خورد به مقنعه اش که پشت و رو سر کرده بود ! آرایش ملایم و قشنگی داشت ! تیپش هم قشنگ بود و همه چی با هم ست بود ! گفتم ینی مقنعه رو اشتباه سر کرده ؟ گفتم شاید دوخت مقنعه اش اینطوره ! بی خیال شدم و کمی گذشت و دوباره نگاهی توام با لبخند ، این بار واضح تر از قبل ، بهم انداخت ! با لبخند و مهربونی و شک بهش گفتم مقنعه تون رو پشت رو سر کردین انگار ! نگاهی به مقنعه ش انداخت و خجالت کشید و گفت وای آره !

تشکری نکرد . فقط خجالت کشید . نمیگفتم بهتر بود .میرفت توی دانشگاه یا محل کارش و از دوستاش می شنید با هم به این قضیه می خندیدن نه اینکه خجالت بکشه .

...

بچۀ تپلویی که رویه روم بود و با دو تا دندونش داشت بیسکوییت میخورد ، باعث خنده م شد ! مامانش بهم لبخند زد . با خانومای دیگه که دقیقا روبه روش بودن در مورد دندونای بچه ش و بعد هم در مورد فلسفه وجودی دندون در خلقت آدمی صحبت کردن و در همین حین آقای مسنی سرش رو انداخت پایین و اومد روی یکی از 3 صندلی خالی ه ردیف آخر اتوبوس نشست . دقیقا رو به روی این خانومه و بچه ش . یه کم گذشت و یه آقای جوون هم اومد و اون یکی صندلی رو پر کرد !!!!!!!! خانومه جای بچه رو تغییر داد و صدای بچه بلند شد ! خانومه هم نه گذاشت نه برداشت ، قصد کرد بچه رو شیر بده ! همزمان با این قصد ، گفت توی قسمت خانوما هم راحت نیستیم ، آقایون باید بیان بشینن رو به روی ما ! آقایون محترم هم انگار نه انگار . لابد یکی شون جای پدر خانوم بود و ایرادی نداشت بشینه ، اون یکی هم پسرش بود برادر خانوم محسوب میشد و محرم بود !!!! به جای خانومه خودم رو جمع و جور می کردم . خودش خیلی راحت پوزیشن های مختلف شیر دادن بچه رو امتحان میکرد و از خودش نمیدید لااقل دستش رو بگیره جلوی قسمتی که بچه ازش شیر میخورد !!!!!!!!

خانومای دیگه با لبخند به بچه و خانومه نگاه میکردن ، انگار این مساله بین خانوما خیلی عادی بود ، منم هنوز خانوم نشدم که بد می دیدمش !!

+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 8:58 توسط اردیبهشتی |



آیت الله جوادی آملی : با تفکیک جنسیتی ، دانشگاه ها اسلامی نمی شوند .

طرح تفکیک جنسیتی دانشگاه ها در کنار طرح هایی مثل سهمیه بندی جنسیتی و بومی گزینی ، از جمله طرح هایی است که از حدود چهار سال پیش در دولت نهم دنبال می شود . بعضی از نمایندگان مجلس اجرای این طرح در دانشگاه ها را توهین به شعور دانشجویان می دانند و عده ای دیگر هم اجرای این طرح را ضروری دانسته اند ، اما با وجود همه ضد و نقیض هایی که در مورد اجرای این طرح وجود داشت ، در بعضی از دانشگاه ها از جمله دانشگاه علامه طباطبایی اجرایی شد . چندی پیش رئیس دانشگاه علامه طباطبایی از تفکیک جنسیتی در این دانشگاه و جدا شدن کلاس های دختران و پسران در دروس عمومی خبر داد . دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی هم گفته اند مسولان دانشگاه با تفکیک لیستهای حضور و غیاب آنها را مکلف کرده اند در کلاس های درس جدا از هم بنشینند . با این حال آخرین  صحبت ها در مورد طرح غیر رسمی تفکیک جنسیتی مربوط به وزیر علوم است ، چندی پیش کامران دانشجو با بیان اینکه تفکیک دانشگاه ها طبق مصوبه شورای عالی فرهنگی باید اجرا شود ، گفت : دانشجویان مرد و زن از آزمایشگاه ها ، کارگاه ها ، سالن های تشریح ، اتاق کامپیوتر و .. حتی المقدور در نوبت های خاص و به صورت جداگانه استفاده کنند .


آیت الله جوادی آملی هم با تاکید بر ضرورت اسلامی شدن علوم دانشگاه ها و اینکه کار اصلی دانشگاه ، اسلامی کردن دانش است نه اینکه مسلمان بپرواند ، گفت : الان لاشه علم در دانشگاه ها تدریس می شود نه خود دانش .

                                                                                                      صفحه 15 روزنامه روزگار 

اردیبهشتی نوشت : یک زمانی میگفتم چرا سطح " خارج " ِ حوزه ، معادل با سطح " دکترا " ی دانشگاه هاست ؟؟ نگو باید می گفتم چرا سطح " دکترا " ی دانشگاه معادل با  سطح " خارج " ِ حوزه است .

لاشه و این ارزشها ؟؟؟

پ.ن : پرشین بلاگ قاط زده دوباره ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 17:59 توسط اردیبهشتی |



میدونی ؟ یه وقتهایی آدم می شینه قشنگ فکر میکنه ، می بینه یه زمانی چقدر احمق بوده !

یک ماه پیش عقل تو سر من نبود واقعا ؟

 توافق کردم که یک چهارم حقوقم منوط به درستی ِ همگروهی هام باشه ! چرا من قبول کردم این قضیه رو ؟ چرا نگفتم شما کار من رو جداگونه در نظر بگیرید ؟ مگه غیر اون بود که اون زمان ، اعضای اون گروه برام یه سری آدم غریبه بودن و بیان این موضوع خیلی راحت بود ، ولی الان یه سری دوست هستن که نمیتونم این مساله رو بیان کنم ؟

طرحی که شروع شد ، تنها و تنها بر اساس اعتماد بود ! یعنی به هر کی بگی خنده اش می گیره ! یه طرحی زد به سر به مدیر ما ، با رئیسش در میون گذاشت و اونم موافقت کرد و بعد هم ما در جریان قرار گرفتیم و قبول کردیم !!!

هیچ امکانی برای چک کردن کار ما وجود نداشت ! هیچی . من روز اول به آقای مدیر گفتم که شما چطور میخواید کار ما رو چک کنید ؟ چون یک چهارم از پولم هم منوط به حسن انجام کار خودم بود ، به تنهایی . یه جورایی پیچوند و گفت چک میکنیم . منم گیر ندادم ، گفتم فکر میکنه من فکرایی توی سرمه که گیر دادم . پیش خودم گفتم لابد اونا راهی رو میدونن که من نمیدونم ! اما چند روز بعد از شروع پروژه از اونجایی که مدیرم با ما خیلی راحت و صادقه و بعد از چند روز رابطه مون دوستانه تر هم شده بود و بر همین اساس ( درستی و دوستی ) پیش می رفتیم ، گفت هیچ راهی برای چک وجود نداره ولی فرض رو بر این میذارم که همتون کار رو درست انجام میدید !

چند روز که گذشت ، متوجه شدم هم گروهی هام کار نمیکنن ! هدفی که داشتیم بزرگ نبود ، اما بهش نمی رسیدیم . و من تاثیر کارم رو توی مسیرهای خودم می دیدم !!!! تعجبم از این بود که چرا در کل جواب نمیده ! تا اینکه دیدم همگروهی هام اونقدری که من جلز و ولز میکنم قضیه براشون مهم نیست ! واسه حقوق حرف میزنم اونا انگار نه انگار ، خب اگر کسی کار میکنه ، باید حرص حق و حقوقش رو هم بخوره دیگه !!!! اما اینم بگم که در مورد یکی از همگروهی هام اطمینان دارم که کارش رو به درستی انجام میده ! خیلی درست .

یکی شون با من خیلی صمیمی شده ! هر روز تماس میگیره ، آمار مسیرهایی خودش رو که قبلا من رفتم ، از من میگیره و همون شکلی تحویل میده به آقای مدیر . ینی از خونه در نمیاد و به خودش هیچ زحمتی نمیده ! و این یعنی اینکه ما هر روز از هدف دور میشیم . به خاطر کم کاری (  بیکاری البته !!! ) این خانوم و احتمالا 2 تا دیگه از همگروهی هام . هر دفه هم میگه بین خودمون باشه و به مدیر نگو !

منم نگفتم . به هر حال اون به من اعتماد کرده و تو عالم رفاقت داره این حرفا رو بهم میگه !

از خودم شاکی م که چرا اول قرار داد ، عقل توی سرم نبود ! چرا نگفتم رسیدن به هدف ، بستگی به این داره که همه کارشونو درست انجام بدن ، چه تضمینی هست برای این موضوع ؟ چرا نگفتم مسیرهای هر کدوممون رو جداگونه در نظر بگیرید !

الان اگر این حرفو بزنم ، کاملا مشخص میشه من از کم کاری ه کی مطلع شدم ، چون مشخصه با کی گرم ترم تا بقیه .

اما خب این تجربه ای برام شد که اول هر قول و قراری ، هر قرار دادی ، به همه چیز خوب فکر کنم ! جوانب مختلفش رو بسنجم !

این تجربه می ارزید به دست دادن یک چهارم حقوق !  می ارزید دیگه !!!

امروز که گذشت ، فردا رو عشق است .

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 19:27 توسط اردیبهشتی |



حنا ، بهار نارنجک و فندوق عزیز ، به یه بازی دعوتم کردن . باید 5 تا از لذت های کوچولوی زندگیم رو بگم .

1 : هر وقتی بیرون از خونه هستم ، یه چیز کوچولو برای خواهرم می خرم ! مثلا دیروز یه شکلات تلخ کوچیک آیلین ، پری روز اسنک یامی و ... واقعا این یکی از لذت های زندگی ِ منه !!!!!

2 : آن تراک های وسط کلاسام ، خصوصا اگر یه استاد پر حرف این آن تراک رو بده !!!

3 : قدم زدن توی هوای بهاری بدون هیچ دغدغۀ فکری ای !

4 :خیال پردازی توی مسیر نیم تا یک ساعتۀ هر روزم ( بسته به ترافیک ) با وجود هزار جور دغدغۀ فکری !!!! البته فقط توی تاکسی .اما مسیر بعدی که توی اتوبوس هستم با صدای اقدس خانوم و جیغهای سوسن خانوم ، تلافی ه این لذتم در میاد و به تموم بدبختی های زندگیم فکر میکنم !!!

5 : آشپزی توی روزهای تعطیل . اونم وقتی مامانم خوشحاله از آشپزی کردن ِ من !

6 : اینجا ! ... اینجا و آدماش یکی از لذت های زندگی ه منه ! بابام میگه وقتهایی که از سر کار میای ، انقدر خسته ای که آدم فکر میکنه الانه که پس بیفتی ! اما همون موقع میری می شینی پشت سیستم ! اونجا چه خبره ، من نمیدونم !!!! دیروز داشت اسفند دود میکرد ، من همینجا نشسته بودم ، اومده بالا سر من اسفند دود کرده میگه ایشالا همیشه سالم و سلامت باشی ، بتونی بری تو نت !!!!!!!!!

این ها لذت های کوچکی بودن که توی زندگی ِ من خیلی بزرگن ! 

هر کی اینجا رو خوند ، دعوته ! خیلی جدی !!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 7:33 توسط اردیبهشتی |


امروز روز آخر دانشگاه در سال 89 برای من بود !

با آخرین استاد بدون چک و چونه به این توافق رسیدیم که امروز آخرین روز درسشون در سال 89 باشه !

استاد گفت تا یکی دو سال پیش من آخرین کسی بودم که کلاسا رو تعطیل میکردم ، توی سال جدید هم در حالی کلاسام رو تشکیل میدادم که دانشگاه خالی بود . گفت ولی از وقتی قضیۀ جامعه شناسی اسلامی پیش اومده و ما متوجه شدیم با مباحثمون یه عده رو گمراه میکنیم ، گفتیم همون بهتر که کمتر کلاس تشکیل بدیم تا کمتر مرتکب گناه بشیم !!!!!!

به این ترتیب نه چک زدیم نه چونه تعطیلی اومد به خونه ، نه ببخشید به یونی !!!!

پنجشنبه ، شایدم شنبه کارم تموم میشه ،هفتۀ بعد هم میخوام برم الزهرا ، دلم براش تنگ شده ، هم میخوام سر کلاس استادای قبلی م بشینم ، هم به تحقیقام برسم .

می خوام یه کارایی بکنم ، برام دعا کنین لطفا . قطعی شد اینجا میگم .

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 17:9 توسط اردیبهشتی |


امروز جلوی بیمارستان آبان ، خانوم جوونی که بچه بغلش بود ، اومد سمتم و خیلی آروم انگار که بخواد حرفی زنونه بزنه ، گفت بچه م مریضه از شهرستان اومدم پولم ندارم ، کمکی بکن که داروهاشو بگیرم ، اینم نسخه شه ! حس کردم داره راست میگه ، پول همرام نبود ! ( در حد 5 ، 6 تومن ! ) گفتم پول همرام نیست ! باورش نشد ، با التماس بیشتری حرفاش رو تکرار کرد ، گفتم به خدا پول همرام نیست خانوم !

راهم رو کشیدم و رفتم . توی راه فکر کردم شاید اینم مثل اینایی که میگن از شهرستان اومدیم و پول برگشت نداریم و اینا بود ! یا مثل این خانومایی که توی مترو یه بچه می زنن زیر بغلشون ! بعد به اطمینان رسیدم که بچهه مال خودش نبود ! گفتم همون بهتر که پول همرام نبود !

کارم توی اون خیابون انجام شد و برگشتم ، رسیدم رو به روی بیمارستان آبان ، دیدم یه آقایی بچهه رو بغل کرده و داره با خانومه صحبت میکنه ، مشخص بود شوهرشه ، خانومه هم با نگرانی باهاش حرف میزد . آقاهه می خندید و سعی میکرد دلداریش بده !

یه بار دیگه بهم ثابت شد ، میزان اعتمادم به مردم جامعه م اومده پایین ! 

سال پیش همین موقع ها ، توی اتوبوس خانومی که هم زبان پدری ِ من بود ، دختر بیمارش رو آورده بود یکی از بیمارستان های تهران . دخترش به خاطر بیماریش اون سال نرفته بود مدرسه . توی تهران آشنایی نداشتن و خانومه و شوهرش شبها توی سالن بیمارستان می خوابیدن . این مسائل توی صحبت های خانومه با من مشخص شد ! یه خانوم دیگه داشت حرفامون رو می شنید .

از من یه خودکار خواست . بهش دادم . گوشۀ نیازمندیهای همشهری که دستش بود رو کند و شماره اش رو روی کاغذ نوشت . داد دست خانومی که دخترش مریض بود . گفت از این به بعد هر وقت اومدی تهران مدیونی اگر به من زنگ نزنی . گفت مدیونت کردم .

اون لحظه اشک توی چشمم جمع شد از این که هنوزم هستن کسایی که فقط و فقط به حرف دلشون گوش میکنن و سبک و سنگین توی کارشون نیست .

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 15:33 توسط اردیبهشتی |

 

خواهر کوچیکه مان از کربلا برگشته ، خواستیم اینجا از این متن ها که روی پارچه می نویسن و دم در خونه طرف رو پارچه بارون میکنن بنویسیم ، کمی فکر کردیم یک متن کربلایی و فاخر به ذهنمان نرسید !

بر حسب عادت رفتیم در گوگل سرچ کنیم ، زدیم " متن پارچه نویسی بازگشت از کربلا " چندین تبلیغ آمد که مطمئنا به کار من نمیامد ، صفحات بعد هم نرفتیم ، گفتیم می رسیم به وبلاگها ، یک وقت دوستان مجازی خودمان می آیند مینویسند با عرض ارادت خدمت کسی که با " متن پارچه نویسی بازگشت از کربلا " به اینجا رسیده ، بعد در کامنتیگ کلی به هیکل ما می خندند !!!!! حالا اون به درک ، خودمان هم مجبوریم برای اینکه لو نرویم و ضایع نشویم ، همراه با آنها کلی به هیکل خودمان بخندیم !

وبلاگستانه آخه ؟؟

پ.ن : خدمت کسایی که خواهر ما رو نمی شناسن باید بگم که وبلاگ داشتن ، از اونجا که عین خود ِ من دیوونه هستن ، روزی زدند و ترکاندند و رفتند .

 امروز دیدم تینا از خواهرهای مجازی نوشته ، گفتم که چی من واسه بازگشت آجی الی م کاری نکردم ؟؟ آجی جونم زیارت قبول . اینم یه متن بدون سرچ و اینا ، ببخشید دیگه در مضیقه بودیم !

 بازگشت شما رو از کربلای معلا تبریک میگیم .

 از طرف اهالی وبلاگستان

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 7:17 توسط اردیبهشتی |



آقایی 29 ساله ، دیپلمه ، کارمند مالی یک سازمان دولتی ، دارای ماشین و فاقد خانه ، در به در دنبال همسر هستن !

 چندین متقاضی لیسانسه و فوق لیسانسه پیدا شده !!

مملکته آخه ؟

پ.ن : بعضی وقتها دیده و شناخته ، لیسانس و دیپلم جور در میان ، ولی ندیده و نشناخته ، نشون میده یه جاهایی می لنگه !!!!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 22:5 توسط اردیبهشتی |

 

امروز تا ساعت ۱۰ شرکت بودم ، دیر شد دیگه نرفتم سر کار !

اومدم دانشگاه !

الانم حوصله م سر رفته ! با مساعدت همشریهای کُردم یه سیستمی که نتش وصل باشه پیدا کردم !

دیروز تو وب بهارنارنجک جک می گفتیم ! بیاید یه کم جک بگید من سرم گرم شه !

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 12:16 توسط اردیبهشتی |



امروز یکی از دوستای قدیمی م زنگ زده بود و کلی با هم حرف زدیم ! دو تا دوست قدیمی ِ عزیز دارم که چند وقتیه ازشون کمی دور شدم ، شاید به این دلیل که اشتراکاتمون کم کم از بین رفته و حرف مشترک کمتر داریم .

این دوستم که زنگ زده بود نامزد کرده و اون یکی دوستم هم قولش رو به طور محرمانه ای به پسر عمه اش داده ، و خونواده خودش و عمه ش با خبرن و جواب مثبت گرفتن ، اما هیچ کدوم از اقوام خبر ندارن چون پسره فعلا از نظر سایرین از دوستم خیلی پایین تره و دو سالی صبر میکنن تا پسره خودش رو بکشه بالا !! اما از نظر دوستم بهترین انتخاب بوده ، چون دوسش داره . احتمالا یه پست درباره ش میذارم .

امروز حرف از جهاز شد و گفتم خیلی احساس خوبی ه خرید برای خونه خودت ، نه ؟ گفت نه بابا ! با این گرونی ! احساس خوب کجا بود ؟

تازه این دوستم هم وضع مالی ِ خودش خوبه هم وضع مالی نامزدش !!

میگفت یه جهاز معمولی 20 تومن آب می خوره !

یاد بحثی افتادم که چند وقت پیش توی اتوبوس راه افتاد ! خانومی تیپ اسپرت زده بود ، یک کاپشن به نسبت کوتاه و شلوار و کوله پشتی ، حدود 60 سال ! مطمئنا میخواست بره کوه ! خیلی روحیه بخش بود دیدنش !

به چند تا از خانومایی که کنارش و روبه روش نشسته بودن میگفت الان دیگه وقتی آدم میره مجالس جهاز برون ، فقط اتاق عروس رو می بینه ، سر درد میگیره ! چقدررررررررر تجمل ! چقدرررررررررر ولخرجی ! بعد هم حتما باید این رو بکنن توی چش و چال فامیل ! حتما باید به رخ بکشن !

بعدش تا چند سال بعد از اینکه دختر رو شوهر دادن باید قسط بدن ! قسط چیزایی که خودشون می تونستن توی زندگی مشترک بخرن ! میگفت خونواده ای میشناسم کمه ماشینشون رو فروختن برای تهیه جهاز بهتر برای دخترشون !

میگفت بعدش چی میشه ؟ اینا میرن سر خونه و زندگی ، همه چی تکمیله ! دیگه نیازی ندارن ، دیگه دغدغه ای ندارن برای پول جمع کردن ! خانومه هی بهونه میگیره ! حوصله ش سر رفته دیگه ، همه چی داره ، هی بهونه میگیره و بیخود و بی جهت بحثشون میشه ! انقدر همین طوری الکی بحث میکنن و سر به سر هم میذارن که آخرش طلاق می گیرن !

میگفت چرا قدیما طلاق کم بود ؟ ماها ازدواج که میکردیم چیزی نداشتیم ! همه چی خیلی ساده ، از هر چیزی یکی ! بعد هی با ذوق و شوق توی زندگی مشترکمون پول جمع میکردیم که وسیله ای بخریم برای خونه ! وقتی چیزی می خریدیم کلی خوشحال میشدیم ! تا چند روز حالمون خوب بود ! نه مثل این جوونای امروزی همه چی حاضر و آماده ، راحت میرن سر زندگی و ناراحت میان بیرون !!!

خانومه که پیاده شد ، خانومای دیگه می گفتن راست میگفت خداییش ! همه حرفاش عین حقیقت بود !

یه جورایی با حرفای خانومه موافق بودم ! اما خب تک علیتی دیدن طلاق ، درست نیست ! عوامل مختلفی داره مطمئنا ! خانومای امروز مثل خانومای دیروز نیستن که تنها دلخوشی شون توی زندگی خرید یه فرش و بوفۀ نو باشه !!!

اما واقعا این همه تجمل لازم نیست ! هر کسی دوست داره بهترین ها رو داشته باشه ، و اگر داشته باشه ، خرید بهترین ها خیلی م خوبه ! البته بماند که بعضیا پولش رو هم دارن اما انقدر بد سلیقه خرید میکنن که آدم وقتی می بینه حیفش میاد از اون همه پولی که هدر رفته !

من خودم دوست دارم یک زندگی ساده و شیک داشته باشم ! کلا سلیقه های من همیشه همین طور بوده ، خیلی وقتها چیزای ارزونی گیر میارم که به غایت زیبان ! از نظر بعضیا هم ممکنه این طور نباشه ، اما درین مورد نظر خودم مهمه برام . 

یادمه یه بار بهترین استادی که داشتم ، گفت ساعتم رو جا گذاشتم ! یکی ساعتش رو بده به من ! من ساعتم رو دادم به استاد ! یه کم به ساعتم نگاه کرد و گفت چقدر شیکه و ساده ! گفت این ساعت یک متن ِ که من از روی این میتونم تو رو تحلیل کنم !!! لذت بردم از دقتش .

در مورد جهاز اینکه بخوام همه هزینه ها رو بذارم روی دوش خونواده م ، انصاف نیست. دوست دارم پول وسایل خونه م رو خودم بدم ! اما احتمالا باید 20 سال کار کنم تا این پول فراهم شه !!!!! به همین دلیل شاید قید داشتن یک خونۀ کامل رو بزنم و منم مثل خیلی از خانومایی که پیش از این لذت خرید وسایل منزل رو بعد از ازدواج تجربه میکردن ، این کارو بکنم !

البته بازم حرف و حدیث میمونه ! حرف و حدیث خونوادۀ گستردۀ خودم ! حرف و حدیث خونوادۀ همسرم ! واقعا ماها ( ایرانیا ) دلمون به چیا خوشه !

داییه مامانم ایتالیا زندگی میکنه ! دکترا هم داره و وضع مالی ش خیلی خوبه ! انقدر خوبه که تا به حال هزینه تحصیل چند تا از جوونای فامیل رو در ایتالیا تقبل کرده !! اما عکسای خونه ش ، آشپرخونه ش رو می بینم ، کیف میکنم از این همه سادگی و زیبایی ! البته این دایی ه ما کمونیسته و کلا مرامش اینگونه است . اما واقعا کسایی که کنده شدن از ریشه های ایرانی خودشون و حل شدن در فرهنگهای بیگانه ، این تجمل رو هم گذاشتن کنار ! اما ایرانیهایی که خارج از کشور زندگی میکنن و هنوز همفرهنگه ایرانی رو دارن ، مثل اکثر این ایرانیهایی که توی برنامه بفرمایید شام نشون میده ، باز هم مثل ماهان و فرقی ندارن !

درسته چیزای خوبی هم در فرهنگ ما هست اما این به رخ کشیدن تجملات به نظرم مایه خجالته ! اما داشتن و لذت بردن از داشته ها بد نیست ! اگر کسی داره و خرج کنه ، خیلی م خوبه به نظرم ! ولی وقتی این داشتن تبدیل به یک ارزش میشه ، و اونهایی که ندارن ، خجالت میکشن و خودشون رو به در و دیوار میزنن واسه داشتن ، اینه که آزار دهنده میشه !

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 18:12 توسط اردیبهشتی |

 


بهترین ساعاتِ هفته برای من بعد از ظهر پنجشنبه و صبح جمعه است ! از ساعت یکِ ظهر جمعه به بعد هم غصه دارم که شنبه داره میاد !

از الان تا غصه دار شدن 4 ساعت وقت باقیه !

+ فردا

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 9:11 توسط اردیبهشتی |


امروز خورد شدن یه مرد رو دیدم !

وقتی داشت توی خیابون از زنی غریبه کتک میخورد !!!!

چند تا ماشین توقف کرده بودن و خانومی سیلی میزد به مردی و داد و بیداد میکرد !

مرد ِ خیلی عصبی بود و خودش رو کنترل کرده بود که کاری نکنه !

یه بار که دست خانومه به مردِ نرسید ، یه سیلی هم خوابوند توی صورت خانومی که همراه آقاهه بود !

مردم مردِ رو کشیدن کنار که بره ، یه خانومی هم این خانومه که حمله میکرد رو گرفته بود ، که یهو خانومه همه رو زد کنار و با لگد زد به ماتحت آقاهه !!!!!

توی اتوبوس بودم و متوجه نشدم قضیه سر چیه ! اما سر هر چی بود ، این برخورد از دختره واقعا بی شرمانه بود ! مطمئنا مردی که خانومی همراهشه هر چقدر هم پدرسوخته باشه ، در حضور خانومی دیگه مزاحمت ایجاد نمیکنه واسه خانوما ! فکر میکنم درگیری شون سر رانندگی بود !

در هر صورت از رفتار خانومی که همراه آقاهه بود خیلی تعجب کردم که هیچ کاری نمیکرد ! وقتی درگیری بین یه خانوم و آقا هست ، آقاهه نمیتونه دست روی یه خانوم بلند کنه ! اما خانومه که میتونست از مردش حمایت کنه ! حداقل کلامی !!! اما خانومه انقدر متعجب بود که فقط داشت به خانومی که ظاهرا خیلی موقر بود و احساس آرنولد بودن بهش دست داده بود نگاه میکرد !!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 18:7 توسط اردیبهشتی |



وای از دل اردی !!!

امروز رفتیم شرکت ، متوجه شدیم دیروز که نرفتیم اتفاقاتی افتاده ، دوستان ، اعتراضی که ما راه انداختیم رو ادامه دادن و کمی تند رفتن و اعصاب نذاشتن برای آقای مدیر ! این نکته رو از اینجا تشخیص دادم که وقتی داشتم یکی از مشکلات طرح رو از نظر خودم توضیح میدادم ، آقای مدیر همچین زد تو ذوقم که نگو و نپرس !!!! البته این همزمان شد با اشاره یکی از دیگه از بچه ها به یکی دیگه از مشکلات طرح ، که آقای مدیر گفت من خودم یک ساله دارم روی این طرح کار میکنم ، خودم مشکلاتو میدونم ! اینایی که شما میگید هزینه بره ، میخوایم بدون اینکه زیاد هزینه کنیم ، موفقیت به دست بیاریم !!! و این چنین شد که ما قهر کردیم و اصلا صحبت نکردیم و یکی دیگه از بچه ها هم به آقای مدیر گفت شما بعضی وقتها خیلی جبهه میگیرن و تلخ میشین ! اونم گفت آره قبول دارم ، توی بحث زود عصبی میشم و نمیتونم خودمو کنترل کنم !!! بعدم گفت من نمیدونم چرا شماها به حرفای من اعتماد ندارید ، واقعا فکر میکنید دروغ میگم ؟؟ دیگه دلم براشون سوخت !

بعد هم به من که سر دسته معترضین بودم گفت بیا پشت سیستم میزان فروش رو بهت نشون بدم تا باورت بشه ! رفتم و دیدم و اندکی شرمنده شدم !!!! و از اونجایی که کلا بچه پررویی هستم ، دوباره شروع کردم به نظر دادن که چرا این طرح جواب نمیده !!! آقای مدیر یه کم به فکر فرو رفت و از بقیه بچه ها هم نظر خواست و نتیجه این شد که از فردا تغییراتی بدیم ! 

بعد هم هی پنیرهای مختلف رو آورد و ما تست کردیم و قرار شد برای من هم مجله های آشپزی ِ خانوم رئیس شرکت رو بیاورند و من هم ذوق کردم !

ولی امروز !

مثلا رفتم زرنگی کنم و منطقۀ خوبی برای خودم بردارم ! تهرانپارس که مسیر من بود رو به یکی از پسرا تعارف زدم و گفتم شما با رفیقت برو تهران پارس ! من میرم منطقه 8 !!!! منطقه 8 به دلیل در دسترس نبودن ویزیتور نشد و رفتیم منطقه 2 !! تا قبل از پل مدیریت هی داشتم از جاده و اتوبوس خالی و هوای عالی لذت میبردم و میگفتم عجب روز محشری !!!! بعد از پل مدیریت دیدیم هوا بارونی شد ! یه ایستگاه بعدش برفی شد ! به غلط کردن افتادم ( تا من باشم خبیث بازی در نیارم و به فکر سایرین هم باشم )

جناب آقای ویزیتور گفته بودن دو ایستگاه بعد از پل مدیریت پیاده شم ، رسیدم و زنگ زدم ایشون هی گفتن فلان چیزو میبینی ، فلان چیزو نمی بینی ؟ فهمیدم از اول اشتباه گفته باید به عقب برگردم ، تا به ایستگاه قبلی برگردم ، ترافیک سنگینی شدو برف و بارون هم قاطی !

رسیدم و دوباره زنگ زدم ! جون داد و گفت چطور برم جایی که هست !!! رفتم و پیچیدم به راست ، رفتم و پیچیدم به چپ ! دوباره زنگ زدم ، گفت خب حالا یه خیابون سر بالایی هست رو بیاید بالا ! گفتم خب دو طرف سر بالایی ه ، کدومش ؟ اسم یه خیابون رو گفتم ، گفت نه ، دست راست !!! دست راست رو اومدم بالا ! دوباره زنگ زد که کجایید پس ؟ گفتم اشتباه گفته بودید بیام !!!!! اجازه بدید برگردم ! دوباره زنگ زد که E !  دیدومتون ، مانتوتون سفیده ؟ گفتم نخیر ! قطع کردم ! دوباره زنگ زد که نه اشتباه گرفته بودم شما نبودید !!!!!!!!!!! دوباره زنگ زد که کجایید پس ؟ گفت آها دیدمتون ! دستم رو دارم تکون میدم می بینید ؟ گفتم بله !!!!

سلام و عیلک کرد و گفتم این چه طرز آدرسیه دادنه ؟ نمیتونستید از اول بگید که یه جور دیگه بیام ؟ گفت آخه مدیر گفت 10 دقیقه دیگه میرسید من بر اون اساس گفتم کجا بیاید ! گفتم من خودم شنیدم گفت 45 دقیقه دیگه میاد ! گفت حالا رسیدید دیگه ! عیبی نداره ، یه کم بگذره نفستون جا میاد ! ( حیف اگر خفه اش میکردم قاتل شناخته میشدم !!! )

رفتیم توی سوپرمارکت و گفت خانم فروردینی هستن ! از واحد بازار یابی !!! ( حوصله نداشتم بگم اردیبهشتی هستم نه فرودینی ! )

بعد از چند دقیقه به سوپر مارکتی گفت یک کَره ای اومده ! 20 ! حرف نداره ، ینی یه بار بخوری مشتری شدی ! آلمانی ه !!!

هی زر زد ، هی زر زد ! تازه بعد از دو ساعت رفت سفارش بگیره !!!!

از مغازه اومدیم بیرون ! گفت کره هه جدید اومده ! معرکه است !!! گفتم خوردید ؟ گفت نه هنوز !!!!!!!!

وای امروز من چی کشیدم از دست این آدم مزخرف ! انقدر کشیدم که کارو نصفه و نیمه ول کردم و رفتم !!

در عوضش بعد از ظهر رفتم کارگاه فرا تحلیل ِ استادی که توی کارشناسی هم استادم بود ، کلی از دستش می خندیدیم ! امروز با وجود خستگی م رفتم ، دیدم خیلی متین شده ! به بچه ها گفتم این خیلی سر کلاساش چیزای خنده دار تعریف میکنه و شوخی میکنه ، امروز چرا اینطوریه ؟ بچه گفتن جو سنگینه ، بعد دیدم استادامون اومدن و کلی بحث کردن و فضا واقعا سنگین بود !!

توی حرفاش گفت " مع الوصف " یاد 2 سال پیش افتادم که وقتی این واژه رو به کار میبرد میگفت تازه یاد گرفتمش !!! هی خاطرات زنده میشد و من با خودم می خندیدم !!! امروز هم البته یه تکیه هایی اومد و اتاق رو منفجر کرد از خنده !

کلاس خوبی بود ،شاید از مباحثش یه پست گذاشتم ، پستی که بخوام نخوام 30یاسی خواهد بود !!! یکی از دوستام میگفت همه جامعه شناسا بحثهای 30یاسی میکنن این روزا !

وقتی 30یاست بحث غالب این روزای جامعه است ، چیزه دیگه ای نمیشه انتظار داشت !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 21:33 توسط اردیبهشتی |

 

استاد گفت هر کس بر اساس رهیافت معرفت شناسانۀ خودش ، تعداد مامور های توی خیابون رو ، به نحوی تحلیل میکنه !

یکی از بچه ها گوشیش رو در آورد ! استاد گفت خواهش میکنم ضبط نکنید ! کلاس رو به حالت رسمی درنیارید !

بی اختیار توی جزوه م به جای س.یا.سی نوشتم 30یا30 !!!

 

                                           98785612566634512047.jpg

 

قرار بود شاد بنویسم ! شادیم نیومد خب ! شاید وقتی دیگر .

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 20:49 توسط اردیبهشتی |



توی اتوبوس با حالت مچاله ایستاده بودم ! خانوم بغلیم گفت اوا خانوم ، کیفم له شد !

تو این فکر بودم که وقتی ایشون برای کیفش اعتراض میکنه ، منم برای له شدن خودم به یه سری اعتراض کنم ! دیدم نه ، نمیشه ، معلوم نیست اونی که من با زبون خوش بهش میگم کمرم درد گرفت ، چطور میخواد جوابم رو بده !!! و مثل اون خانومه نمیشه که سر یه ذره جا دختره رو شست و گذاشت کنار ! تا رسیدن به مقصد هم در حال فحش کاری بودن !

از طرفی اونا هم یه سری آدم مچاله هستن ، عین من !!!


تو این فکرا بودم که از قسمت آقایون صدایی بلند شد که " راحتی ؟ جات خوبه ؟ بکش اونور تر یه خورده " آقایی که صداش شبیه داریوش ارجمند توی سریال ستایش بود جواب داد " چی میگی تو ؟ گوسفند که نیستیم بچپیم تو هم " دیدم این صداهه در عالم واقع هم وجود داره پس ! و متعلق به یه آدم مرفه بی درد هم هست !

خانوم کناریم که خنده م رو دید ، گفت صد رحمت به گوسفند ، باز اون مثل ما ، روی سرش سقف نداره ، نفس میکشه !

بحث در قسمت آقایون ادامه پیدا کرد و رسید به مرگ بر شاه !

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 6:31 توسط اردیبهشتی |


شبکه من و تو برنامه ای داشت که درباره خیانت صحبت میکرد !

خیانت جنسی و خیانت عاطفی !

نمیدونم واقعا میشه تصور کرد تحمل کدومش سخت تره ؟

یکی از بحث هایی که توی برنامه درباره ش صحبت شد ، وقت گذاشتن برای دوستان جنس مخالف ِ مجازی ، توی نت و خصوصا چت بود ! به نظرشون این کار نوعی خیانت عاطفی به همسر بود ! برام خیلی جالب بود ، قبلا درباره این موضوع با دوستام صحبت کرده بودم به نظرم این مساله نوعی خیانته چون وقت و عشقی که باید صرف همسرت بشه ، صرف یکی دیگه میشه و کم کم نسبت به همسرت سرد میشی !  چون مسائلی که باید با شور و اشتیاق برای همسرت تعریف کنی رو برای یکی دیگه تعریف میکنی ، با یکی دیگه میگی و میخندی ، سر به سر یکی دیگه میذاری ، شوخی هات با یکی دیگه است ، و به این ترتیب نیازت به بر قراری ارتباط بر طرف میشه و به همسرت که میرسی از نظر عاطفی ارضا شدی ! و تمام ! به همین راحتی ، رفته رفته رابطه ت با همسرت نابود میشه ! چیزی که در نگاه اول اصلا مهم نمیاد ، احساست رو تغییر میده و منجر به تغییر کردن زندگی مشترکت میشه !

به نظرم باید به جای واژۀ متاهل ، واژۀ متعهد رو به کار میبردن ! تا کسایی که به فردی متعهدن ، توی برقراری هر رابطه ای در جامعه این یادشون باشه که درون یک چارچوب خاص قرار بگیرن و از اون چارچوب بیرون نزنن ! فکر میکنم اگر متاهل ها در شروع هر رابطه ای ، حواسشون کاملا جمع باشه و نذارن صمیمیت بیش از حد و وابستگی و ارتباطات پی در پی به وجود بیاد ، جلوی خیلی از خیانت ها گرفته میشه !

آخر برنامه مجری گفت خلاصه اگر به فکر خیانت هستید نکنید این کارو !!!! به نظرم خیلی از آدما ناخواسته در رابطه ای قرار گرفتن که منجر به خیانت شده ! اصلا در فکرش نبودن ! اصلا تصور نمیکردن این رابطه ای که هر روز با یکی دارن منجر به خیانت میشه ! که روز به روز بیشتر میشه ، که کم کم قلبشون می تپه ، که بی قرار و بی تاب میشن ! که درد و دل حس خوشایندی درشون به وجود میاره !! که به همین راحتی اونها هم به دلیل رابطه ای که در ابتدا اهمیتی نداشته ، برچسب خیانت کار میخورن !

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 19:26 توسط اردیبهشتی |



چند وقت پیش رفتم یه سوپر مارکت ، کارگر مغازه بهم گفت پنیر یونجه هم زدین ، نه ؟؟

ناراحتی من رو که دید ، برگشت گفت خب مشتری اومده میگه پنیر ینجۀ ... ( اسم شرکت ما رو گفت ) میخوام !

چیزی نگفتم . صاب مغازه هم برای جبران گفت فروش اول سوپر مارکت ما محصولات شرکت شماست !!! 

واسه داداشم که تعریف کردم گفت هیچی بهش نگفتی ؟ میگفتی چون محصولات شرکت متنوعه و نیاز همه رو تامین میکنه ، برای بزغاله هایی مثل توام یونجه قاطیه پنیر کرده ! گفت تو رو مسخره کرده نه شرکت رو ، توام باید جوابش رو میدادی !!!!

....

امروز همراه با ویزیتور شرکت رفتم توی یه سوپر مارکت ، رابطه ش با کسایی که توی سوپرمارکت کار میکردن خیلی خوب بود ! رفیق بودن با هم !!! یکی یکی سفارش همه محصولات رو میدادن ، رسیدن به ماست ، گفت یه دونه ماست یونجه بزن ، ویزیتوره هم خیلی عادی گفت " خب ، یه دونه ماست یونجه " ... ماست خیار و بورانی هم بزنم ؟

اومدیم بیرون ، بهش گفتم ماست یونجه چی بود دیگه ؟ گفت بعضی از سوپرمارکتی ها برای شوخی و خنده ، به ماست سبزیجات میگن ماست یونجه !!!!!!!!!!!!!

....

+ هر چقدر زود قضاوت نکنیم به نفع خودمونه !!!!

....

چقدر جای الی خالیه ... چقدر دلم براش تنگه

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 17:55 توسط اردیبهشتی |



خیلی بده به این نتیجه برسی که همیشه نباید راست گفت !

شاید خنده دار باشه اما یکی از دلایلی که اردیبهشتی رو دوست داشتم به خاطر صداقت و صمیمیتش بود ! اما مثل اینکه باید گاهی وقتها روی این ویژگی سرپوش بذارم و تموم توانم رو به کار بگیرم تا از زیر سرپوش نزنه بیرون !!!!

به این نتیجه رسیدم تا از تجربیات دیگران استفاده کنم و نگم تجربۀ من متفاوت خواهد بود !!!

به این نتیجه رسیدم که اوله هر قراردادی سفت و محکم بگیرم و حواسم به همه چی باشه !!

نتایج خوبی بود ؟

شایدم خوب نباشه ولی اینا رو تجربه کردم !

دیروز دوستم بهم میگفت نتایجی که بهش رسیدی عادیه ! اونم از کارش گفت و اینکه حاضر نیست برای سال بعد هم تمدید کنه ! گفتم تو رو خدا برو تمدید کن ، من دیگه میخوام بیام پیش خودت ! دیگه بسه پرسشگری ! پرسشگری یه مرحله از تحقیق بود و یه مرحله از زندگی من ، ولی باید تموم بشه ! میخوام بتونم یه پروژه کامل انجام بدم ! میخوام الان یاد بگیرم تا بعد خودم برم پروژه بگیرم و هیچ آقا بالاسری نداشته باشم ! گفت من که نمیتونم تمدید کنم ، چون مثل خودت تحمل حرف زور ندارم ! اما به دوستم زنگ میزنم و میگم ! گفت اون زمان که بهت گفت بیا مصاحبه عمیق انجام بده دونه ای 50 تومن کلاس گذاشتی ! اون موقع میتونستی مصاحبه عمیق هم یاد بگیری .

راست میگفت اما اون موقع 2 تا ارائه داشتم توی دانشگاه و نمیشد ! ولی گفت دوباره بهش میگم و خودم هم میام پیشت دوتایی با هم کار مکنیم ( ولی داشت شکسته نفسی میکرد )

برای سال جدید برنامه م اینه که فقط یاد بگیرم . پول برام خیلی مهم نیست ! میخوام کل مراحل تحقیق رو یاد بگیرم . این ترم روش تحقیق و spss هم داریم و به یاد گیریم خیلی کمک میکنه !

شاید این وسط گاهی پرسشگری هم بکنم ، ولی پرسشگری صرف برای سال 90 اصلا !!!!

خوشحالم که این دوست رو دارم . بیشتر از اونچه که باید کمک من بوده و فقط در عرض 5 ماه دوستی ! اولا رو دربایسی داشتم ولی پیش خودم گفتم وقتی این دوستم هست ( چند وقت پیش حتی از وزارت کشور پیشنهاد پروژه ملی داشت که به خاطر قیمت ردش کرد )  و میتونه کمکم باشه چرا رو بندازم به کس دیگه ای ؟ تازه همین دو ماه پیش گفت بیا پیش من برای تحلیل خبر و به خاطر حقوق 300 تومنش قبول نکردم !!!! وگرنه الان تحلیل خبر هم یاد گرفته بودم !

از امروز فقط با انگیزه اتمام این طرح و شروع سال جدید و تجربه جدید کار میکنم . امسال برام کلی تجربه داشت ولی فکر میکنم دیگه تجربه درین زمینه بسه !!!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 6:42 توسط اردیبهشتی |



یه کم خواب سنگین شدم ، ینی خواب سنگین بودم یه مدته بیشتر شده ، یه مدت ینی 5 ماه !!!!! ( این ینی هام خودمو کشته !!! )

کارمون 5 شنبه برگشت به روال ساده تر قبلش ! حالا من نمیدونم فقط 5 شنبه اینطور بود یا کلا این شکلی میشه ! امیدوارم امروزم همین طور باشه . البته 5 شنبه منطقه م داغون بود ! میدون آرژانتین بودم ، منطقه 6 بود ، ولی منطقه یک شرف داشت به این ! ( از نظر شیب و اینا میگم !!!! ) پدرم در اومد .

امروز دانشگاه هم کلاس دارم . یه قسمت از تکلیف سه شنبه رو قراره سر کلاس 3 ساعته امروز انجام بدم ! مملکته واقعا ؟؟؟

+ کسی اینجا هست که بدونه چرا وقتی قراره اردی کمتر آپ کنه بیشتر حرف میزنه ؟؟

+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 6:18 توسط اردیبهشتی |



داداشم تعریف میکرد در شلوغی های این روزا ، در پیاده رو دختری از پشت هی هلش میداده و خودش رو می چسبونده به کوله اش ! یهو داداشم گفته بذار راه باز باشه ، خودم میرم ، هل نده !

دختره به اونی که همراهش بوده گفته به قول طغرل هـــــــــــــــــــــــَی وایِ من ! ( چه ربطی داشت ، من نمیدونم !! )

داداشم هم گفته هـــــــــــــــــِـ  هـــــــــــــــــــــِ اُپسسس ! ( البته خواهرمان فرمودند اُسک درستشه !!)

بعد هم به من گفت خوب جواب دادم به نظرت ؟؟ ( با نیشی به غایت باز !!!! )

اردیبهشتی نوشت : خدایا توبــــــــــــــــــــــــــــــــه !

+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 22:40 توسط اردیبهشتی |



دیروز خانومی جوون با ظاهری امروزی دیدم که ابروهاش به طرز بدی پر شده بود ، مشخص بود اول خیلی نازک بوده ، و الان عزاداره که این شکلیه ! انقدر از دیدن ابروهاش اذیت میشدم که همون موقع میخواستم برم دونه دونه موهای درشت ِ زیر ابروش رو بردارم :دی

برای منی که فقط تو یه نگاه ایشون رو دیدم انقدر عذاب آور بود ، حالا برای کسایی که همیشه باهاش در ارتباطن چطوره ؟ حتی اگر متاهل نباشه برای پدر و مادرش !!!!

از بین صحبتهاش مشخص شد که عزاداره !

نمیدونم چه نسبتی هست بین نامرتبی ما ، موهای صورت ما و فوت اقوام ! که اگر کسی عزیزی رو از دست داد باید تا چهلمش ریش بذاره و ابرو بر نداره و یه تار از موهای صورتش کم نشه ! هر چقدم میزان مو توی صورتت بیشتر بشه ینی بیشتر علاقه مندی به عزیز از دست رفته !

یادمه شوهر 24 سالۀ دختر خالۀ 21 ساله م که فوت شد ، تا چند ماه بعد از فوتش اصلاح نکرد ، تا اینکه خالۀ مامانم بدجوری بهش گیر داد و موفق شد راضی اش کنه که کمی به خودش برسه .

چند سال پیش این بحث توی کلاسمون راه افتاد و بچه ها گفتن ریشه دینی داره ، ولی یکی از بچه ها که توی حوزه هم درس میخوند و مادرش مدرس حوزه بود گفت چیزی جز یک سنت غلط نیست و فقط تصور اشتباه مردمه که به دین ربطش میدن !!!

بعضی چیزا سنته ، ولی درست نیست . نمیدونم چه اصراری داریم که حفظش کنیم . مطمئنا کسایی که اولین قدم رو در جهت مخالف بر میدارن ، سرزنش میشن و کمترین مجازاتی که براشون در نظر گرفته میشه نگاههای چپ چپه ! اصلاح کردن سنتهای اشتباه سخته ولی ممکنه . فقط کافیه هر کسی کاری رو بکنه که عقلا درست میدونه .

پ.ن : من نمیدونم چرا یاد قیافه منصور افتادم توی این پست ، عنوان عشقی است :دی

+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 15:20 توسط اردیبهشتی |



سلام

این هفته خیلی درس دارم . اینجا از حالت روزانه نویسی در میاد !

چند پستِ که کامنتا رو جواب ندادم ببخشید . ولی به زودی جبران میکنم .

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 19:3 توسط اردیبهشتی |



دیروز آقای مدیر میخواست بهمون بگه بریم دربند و فرحزاد !! بهش گفتم من فقط به امید 600 تومن هستما ! ( 300 تومن از حقوقمون حتمیه ، 150 حسن انجام کاره ، 150 منوط به تولید بیشتر شرکت ) گفت اصلا به این امید نباش !!!!!

گفتم چرا نباشم ؟ دارم کارم رو درست انجام میدم ! گفت یه چیزی بین 300 و 600 رو بگیر ! گفتم چرا ؟ ینی تولید محصول بالا نرفته ؟ گفت ما باید به هدفی که مدنظرمون بود برسیم ! گفتم هدفتون 600 کیلو تولید در روز بود که من مطمئنم بهش می رسید ! گفت اگه برسیم اون 150 تومن رو میدیم توام مطمئن باش ! گفت اصلا میزان تولید رو بهت نشون میدم !

دیروز به یکی از بچه ها گفتم فقط و فقط برای پولش قبول کردم این کارو انجام بدم چون پرسشگری نیست ، البته ابتدای پروژه اصلا کارمون یه چیز دیگه ای بود و الان عملا فقط معرفی محصول شده و خیلی سخت تر از قبل ، به مدیر هم گفتم واسه یه چیز دیگه قرارداد بستیم و کار هم عوض شد . گفت الانم سخت نیست ! گفتم اون روز با من اومدید دیدید چیکار میکردم ، یه روز دیگه بیاید ببینید الان چطوره و چقدر آدم خسته میشه !!! 

باور میکنید امروز انگیزه ای ندارم برم سرکار ؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 6:40 توسط اردیبهشتی |

مطالب قدیمی‌تر